كوچه

كوچه ها ي تنگ و بسته
خانه ي دلگير و خسته
گويد اينجا رهگذار نيست
دلم ديدار مي خواهد
رهايي زندگي پرواز مي خواهد
دلم در سينه ميگيرد
دلم در سينه مي ميرد
من به دنبال كسي مي گردم كه بداند تپش قلب دليلي دارد

كوچه ها ي تنگ و بسته
خانه ي دلگير و خسته
گويد اينجا رهگذار نيست
دلم ديدار مي خواهد
رهايي زندگي پرواز مي خواهد
دلم در سينه ميگيرد
دلم در سينه مي ميرد
اي كاش من نبودم و اين داستان نبود
اين دوره گرد غريبه در كوچه تان نبود
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
اين مرا بس كه آسناي رنجم نه همه كس باشد
و هر روز.......
بيشتر دعايم مستجاب نمي شود
تو كه دستت به نوشتن آشناست
همه دنيا رو نوشتي
دل مارم بنويس
تا چراغ چشم هاي دوست دور مي شود از من سردردهاي غريب من نيز آغاز مي شود
واينكه از نسيم زخم مي پزيرد دلم بي تو .......
اين هم اغراق نيست
به اتاقمان میروم .... هنوز ملحفه ای که اخرین صبح با هم بودنمان او از روی خود کنار زد و برخاست ، مچا له است ...
گریه ام میگیرد .... بر سر میز ارایشش میروم ، موهایش هنوز در لابلای عمودهای شانه اش هست ... انان را یکی یکی و با احتیاط از شانه جدا میکنم ... در خیالم ارزوی رجعت دارم ...
میخواهم بروم ... میخواهم بروم و باز هم او را روی زانو های خود بنشا نم و موهایش را شانه کنم ولی این بار برای همیشه ...
شانه اش را محکم در دستم میفشارم و داد میزنم ای مسافر خسته دل من دیگر نمیخواهم بی تو باشم ..............
در جاده ای پر از خار و خس
به سوی تویی می آیم
که خیانت را از رو برده ایی...!!!

ما در حیاط خانه مان چند درخت داریم ..
آنها ریاضی را می فهمند . تعداد میوه هاشان به عدد است ..
مرغ های خانه ی ما فکر می کنند .. اندازه ی فکرشان تا ته باغمان است . !
شیر گاوهای ما از سر ناچاری است . سگ خانه مان دروغ را می فهمد .
همه ی آنها خاطره دارند .
خانه ی ما پله دارد . من با آنها سال های رفته ی زندگی ام را می شمارم .
در خانه ی ما همه چیز اسطوره است .
قرآن من کوچک است .. کوچک تر از کتاب شیمی من !
حیاط خانه مان از بچه ها می ترسد .. ترسش به خاطر از دست دادن گل هایش است .
در باغچه مان گل شبدر می روید . آنها نفس کشیدن را دوست دارند .
باغچه مان به چشم ، از باغ های دیگر کوچک تر است . اما کسی نمی فهمد وسعت
آن در چشم نمی گنجد . برای این کوچک به نظر می آید .
شاید فکر مرغ هایمان بزرگ تر از آنها باشد ....
چون دو واژه به یک معنی
هر یک
سرشار از دیگری
( اوج یگانگی )
و امروز
چون ..
فقط دو خط موازی
در امتداد یک راه
یک شهر
یک افق ...
بی نقطه تلاقی و دیدار
( حتی در جاودانگی )
ایا صدا زدن تو اعترافی عاجزانه نیست
برای اینکه هنوز بین من و تو فاصله ها حاکم است
و جدایی ها مستولی؟