X
تبلیغات
دل خوش سیری چند؟

دل خوش سیری چند؟

من به دنبال كسي مي گردم كه بداند تپش قلب دليلي دارد

كوچه

        

         

كوچه ها ي تنگ و بسته

خانه ي دلگير و خسته

گويد اينجا رهگذار نيست

دلم ديدار مي خواهد

رهايي زندگي پرواز مي خواهد

دلم در سينه ميگيرد

دلم در سينه مي ميرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط پاییز  | 

دوره گرد غريبه

اي كاش من نبودم و اين داستان نبود

اين  دوره گرد غريبه در كوچه تان نبود

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

اين مرا بس كه آسناي رنجم نه همه كس باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط پاییز  | 

دعا مي كنم كه بنويسي

هر روز دعا مي كنم كه بنويسي

و هر روز.......

بيشتر دعايم مستجاب نمي شود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط پاییز  | 

بنويس

تو كه دستت به نوشتن آشناست

همه دنيا رو نوشتي

دل مارم بنويس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط پاییز  | 

باز هم بايد بگويم اين را .....

باز هم بايد بگويم اين را .....

تا چراغ چشم هاي دوست دور مي شود از من سردردهاي غريب من نيز آغاز مي شود

واينكه از نسيم زخم مي پزيرد دلم بي تو .......

اين هم اغراق نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط پاییز  | 

رفت....

رفت.... رفت و با رفتنش روشنایی رفت ... رفت و با رفتنش دیگر ما ه در شب ندرخشید ... رفت و با رفتنش دیگر هیچ کبوتری در حیاط خانه من دانه نخورد ... رفت و با رفتنش سیاهی با لهای کلاغان بد خبر ، جانشین رنگ خوش بالهای مرغان عاشق شد ...

به اتاقمان میروم ....  هنوز ملحفه ای که اخرین صبح با هم بودنمان او از روی خود کنار زد و برخاست ، مچا له است   ...

گریه ام میگیرد .... بر سر میز ارایشش میروم ، موهایش هنوز در لابلای عمودهای شانه اش هست ... انان را یکی یکی و با احتیاط از شانه جدا میکنم ... در خیالم ارزوی رجعت دارم ...

میخواهم بروم ... میخواهم بروم و باز هم او را روی زانو های خود بنشا نم و موهایش را شانه کنم ولی این بار برای همیشه ...

شانه اش را محکم در دستم میفشارم و  داد میزنم ای مسافر خسته دل من دیگر نمیخواهم بی تو باشم ..............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط پاییز  | 

خیانت را از رو برده ای

سوار بر اسب تیر خورده ی مراد

در جاده ای پر از خار و خس

به سوی تویی می آیم

که خیانت را از رو برده ایی...!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط پاییز  | 

گذشته

گذشته را به فراموشی سپرده ام ، آینده را نمی بینم و اکنونم تلخ است
تو به من چگونه زیستن را نیا مو خته ای چرا که شراب تلخ زندگی
را به من خورانده ای . تا به کی تلاش برای خورشیدی که هیچ وقت
طلوع نخواهد کرد ... می خواهم پرواز کنم ، آزادی را دوست می دارم
روح من آزاد است و پرواز را آموخته است تا به کی می خواهی
مبحوسم کنی در زندان غم و نفرت ، آرام نخواهم نشست
می خواهم پرواز کنم
آهسته آهسته در وجودت رخنه خواهم کرد
آیا می توانی نفرتم را به عشق تبدیل کنی؟
میخواهم پرواز کنم
روح من آزاد است...
      
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط پاییز  | 

ما در حیاط خانه مان چند درخت داریم ..

            

ما در حیاط خانه مان چند درخت داریم ..

  آنها ریاضی را می فهمند . تعداد میوه هاشان به عدد است ..

  مرغ های خانه ی ما فکر می کنند .. اندازه ی فکرشان تا ته باغمان است . !

  شیر گاوهای ما از سر ناچاری است . سگ خانه مان دروغ را می فهمد .

  همه ی آنها خاطره دارند .

  خانه ی ما پله دارد . من با آنها سال های رفته ی زندگی ام را می شمارم .

  در خانه ی ما همه چیز اسطوره است .

  قرآن من کوچک است .. کوچک تر از کتاب شیمی من !

  حیاط خانه مان از بچه ها می ترسد .. ترسش به خاطر از دست دادن  گل هایش است .

  در باغچه مان گل شبدر می روید . آنها نفس کشیدن را دوست دارند .

  باغچه مان به چشم ، از باغ های دیگر کوچک تر است . اما کسی نمی فهمد وسعت

  آن در چشم نمی گنجد . برای این کوچک به نظر می آید .

  شاید فکر مرغ هایمان بزرگ تر از آنها باشد ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط پاییز  | 

دیروز

دیروز

چون دو  واژه به یک معنی

هر یک

سرشار از دیگری

                                       ( اوج یگانگی )

و امروز

 چون ..

فقط دو خط موازی

در امتداد یک راه

یک شهر

یک افق ...

                                       بی نقطه تلاقی و دیدار

                                                                          ( حتی در جاودانگی )

 

ایا صدا زدن تو اعترافی عاجزانه نیست

برای اینکه هنوز بین من و تو فاصله ها حاکم است

و جدایی ها مستولی؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط پاییز  |